درد را سوختگان تو به درمان ندهند
جگر تشنه به سرچشمه حیوان ندهند
۱بیقراران تو چون دامن صحرا گیرند
خار را فرصت گیرایی دامان ندهند
۲علم رسمی ورق سینه سیه ساختن است
عارفان کودک خود را به دبستان ندهند
۳روزگاری است که بی پای ملخ، نزدیکان
مور را راه سخن پیش سلیمان ندهند
۴تا درین باغ چو شبنم نشود آب دلت
ره به سرچشمه خورشید درخشان ندهند
۵این چه رسمی است که ارباب سخاوت صائب
به کسی تا دل خود را نخورد نان ندهند
۶