دانه از سینه خود مرغ نظر می چیند
صدف از حوصله خویش گهر می چیند
۱سخن عشق بود صیقل آیینه جان
از دل سوخته زنگار شرر می چیند
۲کام حرص است که از شهد نگردد شیرین
ورنه قانع ز نی خشک شکر می چیند
۳به چه امید درین بحر توان لنگر کرد؟
دامن از کشتی ما موج خطر می چیند
۴گل بی خار بود قسمتش از خارستان
هرکه از باغ جهان گل به نظر می چیند
۵به ادب باش درین باغ که هرکس اینجا
می نهد بر سر هم دست، ثمر می چیند
۶هرکه از زخم زبان می دهد آزار ترا
خس و خاری است که از راه تو بر می چیند
۷می زند طعنه غفلت به تو کافر نعمت
مور هر ریزه که از راهگذر می چیند
۸لذت سنگ ملامت ز دل صائب پرس
کبک سرمست گل از کوه و کمر می چیند
۹