هرکه خامش شود از حادثه آزاد بود
خنده کبک دلیل ره صیاد بود
۱ده زبانی به بلای سیهت اندازد
لوح تعلیم بس از شانه شمشاد بود
۲دست گردون پر و بالم شکند چون جوهر
اگر آرامگهم بیضه فولاد بود
۳داغ رشک است که در خون جگر غوطه زده است
این نه لاله است که بر تربت فرهاد بود
۴چون صبا گرد سراپای چمن گردیدم
غنچه ای نیست که نیمی ز دلش شاد بود
۵صائب از طبع خدا داد جهان گلشن ساخت
چشم بد دور ز حسنی که خداداد بود
۶