چه بهشتی است که آن بند قبا بگشایند
در فردوس به روی دل ما بگشایند
۱وسعت دایره کون و مکان چندان نیست
که به یکبار دل و دیده ما بگشایند
۲دولت باقی و این عالم فانی، هیهات
این نه فالی است که از بال هما بگشایند
۳ای بسا ناخن تدبیر که از دست رود
تا گره از دل غم دیده ما بگشایند
۴کیمیاگر نکند چشم به هر قلب سیاه
بی نیازان به جهان چشم کجا بگشایند؟
۵سپر انداختگان دست درازی دارند
که فلک را ز میان تیغ جفا بگشایند
۶موشکافان که گرههای فلک وا کردند
کاش یک عقده ازان زلف دوتا بگشایند
۷سنگ بر سینه زنان محرم این درگاهند
در توفیق به هر خام کجا بگشایند؟
۸در فردوس به روی تو نبندد رضوان
گر در اینجا در تسلیم و رضا بگشایند
۹صبر کن پای تو چون رفت به گل، این نه حناست
که ببندند شب و صبح و ز پا بگشایند
۱۰با دل تیره، جهان در نظر ما زشت است
آه اگر چهره آیینه ما بگشایند
۱۱در شب تیره امکان، اثر صبح وجود
آنقدر نیست که دستی به دعا بگشایند
۱۲رهنوردان تو از درد طلب در هر گام
جوی خون از مژه راهنما بگشایند
۱۳سوخت شمع من و آشفته دماغی برجاست
رشته ای نیست غم او که ز پا بگشایند
۱۴عاشقان را نتوان داشت به زنجیر نگاه
در مقامی که ره ملک فنا بگشایند
۱۵صبح محشر شود از نامهسیاهان صائب
چون سر نامه ما روز جزا بگشایند
۱۶