گر خس و خار ز گرداب برون می آید
خواجه از عالم اسباب برون می آید
۱نشود عقل حریف می گلرنگ به زور
ناشناور کی ازین آب برون می آید؟
۲سد یأجوج سخن نیست به جز خاموشی
شیشه از عهده سیماب برون می آید
۳عشق با حسن بود در ته یک پیراهن
ذره با مهر جهانتاب برون می آید
۴می کند رحم تراوش ز دل سنگ ترا
اگر از دست گهر آب برون می آید
۵غفلت از تشنه لبی سوخت مرا در جایی
که به ناخن ز زمین آب برون می آید
۶خامشی مهر لب هرزه درایان گردد
بحر از عهده سیلاب برون می آید
۷کشتی عقل فکندیم به دریای شراب
تا ببینیم چه از آب برون می آید!
۸اگر آن موی کمر ترک خم و پیچ کند
صائب از رشته جان، تاب برون می آید
۹