هر طرف لاله رخی هست، نظر می باید
داغ بر روی هم افتاده، جگر می باید
۱عشق بیباک مرا در رگ جان افکنده است
پیچ و تابی که در آن موی کمر می باید
۲دیدن لاله و گل آب بر آتش نزند
جگر سوخته ای را که شرر می باید
۳پیش دریا نکند تلخ دهن را به سؤال
هرکه را همچو صدف آب گهر می باید
۴عاشق آن است که بر لب بودش جان دایم
دامن راهنوردان به کمر می باید
۵از مروت نبود سنگ به منقار زدن
طوطیی را که به منقار شکر می باید
۶همت پیر خرابات بلند افتاده است
چون سبو دست طلب در ته سر می باید
۷پنجه شیر بود خار بیابان جنون
توشه راهرو عشق جگر می باید
۸تیر کج را ز کمان دور شدن رسوایی است
پای خوابیده ما را چه سفر می باید؟
۹عشق بیش از دهن خویش کند لقمه طلب
مور را حسن گلوسوز شکر می باید
۱۰معنی بکر به مشاطه ندارد حاجت
گوهری را که یتیم است چه در می باید؟
۱۱ای که از غنچه لبان خنده تمنا داری
همتی از دم گیرای سحر می باید
۱۲ساغر بحر ز یاد از دهن ساحل نیست
من دل سوخته را جام دگر می باید
۱۳نتوان خشک ازین مرحله چون برق گذشت
پای پرآبله و دیده تر می باید
۱۴اختر شهرت گل اوج گرفت از شبنم
حسن را آینه داری ز نظر می باید
۱۵بی تحمل نشود جوهر مردی ظاهر
دست اگر تیغ بود سینه سپر می باید
۱۶صائب از بخت سیه شکوه ز کوته نظری است
نیل بر چهره ارباب هنر می باید
۱۷