دعوی عشق ز هر بوالهوسی میآید
دست بر سر زدن از هر مگسی میآید
۱اوست غواص که گوهر به کف آرد، ورنه
سِیْرِ این بحر ز هر خار و خسی میآید
۲از دل خسته من گر خبری میگیری
برسان آینه را تا نفسی میآید
۳زاهد از صید دل عام نشاطی دارد
عنکبوتی ز شکار مگسی میآید
۴چه شتاب است که ایام بهاران دارد
که ز هر غنچه صدای جرسی میآید
۵تند شد بوی دل سوخته مشتاقان
میتوان یافت که آتشنفسی میآید
۶ای سپند از لب خود مُهر خموشی بردار
که عجب آتش فریادرسی میآید
۷چه بود عالم ایجاد، که صحرای جنون
از دل تنگ به چشمم قفسی میآید
۸صائب این آن غزل حافظ شیراز که گفت
«مژده ای دل که مسیحانفسی میآید»
۹