خوش بهاری است حریفان نظری بگشایید
بر دل از عالم ارواح دری بگشایید
۱سبزه ها از جگر خاک خبرها دارند
گوش چون گل به هوای خبری بگشایید
۲موج گل از سر دیوار چمن می گذرد
در قفس چند توان بود، پری بگشایید
۳تا خزان ناخن گل را نپرانده است به چوب
بر دل تنگ خود از چاک دری بگشایید
۴گرچه از لطف در آغوش نیاید گلزار
چون نسیم سحر آغوش و بری بگشایید
۵کار چون غنچه گل تنگ مگیرید به خود
سینه ای چاک زنید و کمری بگشایید
۶سینه بر سینه گل گر نتوانید نهاد
باری از دور چو بلبل نظری بگشایید
۷پرده خواب بود دیده ظاهربینان
چشم دل، کوری هر بی بصری بگشایید
۸اگر از سر نتوانید گذشتن، باری
بگذرید از سر دستار، سری بگشایید
۹مگر از گوهر مقصود نشانی یابید
چشم امید به هر رهگذری بگشایید
۱۰چند چون قطره شبنم ز پریشان نظری
هر سحر چشم به روی دگری بگشایید؟
۱۱چون صدف در مگشایید به هر تلخ جبین
دیده بر چهره روشن گهری بگشایید
۱۲از سر درد بگویید سخن چون صائب
تا مگر روزن آه از جگری بگشایید
۱۳