خوشا کسی که دل خود به چشم مست تو داد
ز سر گذشت و به دنبال این بلا افتاد
۱تو تا شکفته شدی گل به خویشتن بالید
تو تا بلند شدی قد کشید نخل مراد
۲چگونه دل به دو زلف معنبرش ندهم؟
نمی توان به دو عالم به یک طرف افتاد
۳چنین که رحمت او بی دریغ می بخشد
چرا خموش نباشد زبان استعداد؟
۴رود ز پنجه جوهر کنون چو موم برون
دلی که بود به سختی چو بیضه فولاد
۵قضا چو دست برآورد ناله بی اثرست
سپند از آتش سوزان نجست از فریاد
۶درست چون نگذارند خشت اول را
اگر به چرخ رسد کج بود همان بنیاد
۷هنوز از جگر چاک بیستون صائب
به گوش می رسد آواز تیشه فرهاد
۸جواب آن غزل مولوی است این صائب
که بحر لطف بجوشید و بندها بگشاد
۹