بر آن سرم که بشویم ز دیده نقش سواد
چه فتنه ها که مرا زین شب سیاه نزاد!
۱نسیم مشک ز داغ پلنگ می جوید
ز کعبتین نقط هر که جست نقش مراد
۲بنای شعر به ماتم گذاشت چون آدم
سیاه روز ازانند اهل خط و سواد
۳نظر به مطلع ابرو نمی توانم کرد
ز بس که بر دل من رفت از سخن بیداد
۴چنان ز مصرع موزون دلم گزیده شده است
که زلف در نظرم گشته است موی زیاد!
۵حذر ز سایه طوطی کند گزیده حرف
زآب خضر کند رم دل رمیده سواد
۶خس از ره که به مژگان خونچکان رفتم
که صد خدنگ به یکبار بر دلم نگشاد؟
۷ز شوخ چشمی انجم دلم چها نکشید
که هیچ سوخته را کار با شرار مباد!
۸ازان زمان که مرا غنچه کرد پیچش فکر
دگر گشاد دل آغوش بر رخم نگشاد
۹فکندنی است به خاک سیاه چون زر قلب
رخی که نیست بر او نقش سیلی استاد
۱۰به دست خاک قلم دید پنجه خود را
کسی که بر دهن ذوالفقار دست نهاد
۱۱پی شکست سپاه خودم، جوانمردم
نه کودکم که به الزام خصم گردم شاد
۱۲مرا به گوشه عزلت دلیل گردیدند
خدای بی ادبان را جزای خیر دهاد!
۱۳خوشا کسی که درین کارگاه مینایی
چو عکس آینه مهمان شد و کمر نگشاد
۱۴یقین شناس که در طینتش خطایی هست
به فکر صائب هرکس خطا کند اسناد
۱۵