ز خنده بر جگر حشر داشت (حق) نمک
به فتنه جنبش مژگان او زبان می داد
۱دماغ پر زدنم نیست، کاشکی صیاد
وظیفه قفسم را به آشیان می داد
۲ز آشنایی گل مانع است بلبل را
درین دو هفته خدا مرگ باغبان می داد!
۳رقیب خام به ما عرض داغها می کرد
ز سادگی گل کاغذ به باغبان می داد
۴مرا کسی که ز چاه عدم برون آورد
چو سیل سرچه به این تیره خاکدان می داد؟
۵شب گذشته به این روز رستخیز گذاشت
لبی که بوسه بر آن خاک آستان می داد
۶کجا شد آنهمه نسبت، کجا شد آنهمه قرب؟
که شانه سر زلفش به من زبان می داد
۷چو صائب این غزل تازه را رقم می زد
هزار بوسه به کلک شکر زبان می داد
۸به دست ابروی او چون قضا کمان می داد
قدر به دست سویدای دل نشان می داد
۹من آن زمان که به گرد سر تو می گشتم
برای یک پر پروانه شمع جان می داد
۱۰چو پا به بخت خود و اعتبار خویش زدم
به روی دست، مرا سرو آشیان می داد
۱۱هزار جان به لب بوسه داده برمی گشت
صلای بوسه گر آن شکرین دهان می داد
۱۲