من آن نیم که ز درد گران کنم فریاد
ز سنگلاخ چو آب روان کنم فریاد
۱چنین که گوش گل از شبنم است پرسیماب
چه لازم است درین گلستان کنم فریاد؟
۲ز گرد سرمه نفس گیر می شود آواز
چه حاصل است که در اصفهان کنم فریاد؟
۳کنم چو ریگ روان نرم نرم راهی قطع
جرس نیم که به چندین زبان کنم فریاد
۴ز وصل بیش ز هجرست بیقراری من
به نوبهار فزون از خزان کنم فریاد
۵ز قطع راه مرا نیست شکوه ای چو جرس
ز ایستادگی کاروان کنم فریاد
۶صدا بلند نسازد ز من کشاکش دهر
کمان نیم که ز زور آواران کنم فریاد
۷نمی رسد چو به دامان دادرس دستم
گه از زمین و گه از آسمان کنم فریاد
۸گل از چمن شد و بلبل گذشت و رفت بهار
ز دوری که من بی زبان کنم فریاد؟
۹نمی شود دل مجنون من تهی از درد
اگر چو سلسله با صد دهان کنم فریاد
۱۰ز درد نیست مرا شکوه ای چو بیدردان
که از طبیب من ناتوان کنم فریاد
۱۱ز من چو کوه نخیزد صدا به تنهایی
مگر به همدمی دیگران کنم فریاد
۱۲کجاست سلسله جنبان ناله ای صائب؟
که همچو چنگ به چندین زبان کنم فریاد
۱۳