نه موج از دل دریا کرانه میطلبد
که بهر محو شدن تازیانه میطلبد
۱منم که بیخبرم در سفر ز منزل خویش
وگرنه تیر هوایی نشانه میطلبد
۲گهر صدف طلبد، تیغ آبدار نیام
دلِ دو نیم ز خلق آن یگانه میطلبد
۳ز آستانه دل یافت هرچه هرکس یافت
خوش آن که حاجت ازین آستانه میطلبد
۴بس است از رگ جان تازیانه سفرش
دلی که بهر رمیدن بهانه میطلبد
۵چه ساده است توانگر که با سیاهدلی
صفای وقت ز آیینهخانه میطلبد
۶به خاک غوطه چو قارون زد از گرانی خواب
هنوز خواجه غافل فسانه میطلبد
۷ز ناگواری وضع زمانه بیخبر است
کسی که زندگی جاودانه میطلبد
۸اگرچه عشق بود بینیاز از زر و سیم
همان ز چهره زرین خزانه میطلبد
۹ز شورهزار تمنای زعفران دارد
ز من کسی که دل شادمانه میطلبد
۱۰شکسته باد پر و بال آن گرانپرواز
که با گشاد قفس آب و دانه میطلبد
۱۱به عیب خود نبرد بیدلیل، نادان راه
که طفل از دگران راه خانه میطلبد
۱۲به عیب خود نبرد بیدلیل، نادان راه
که طفل از دگران راه خانه میطلبد
۱۳کسی که چشم سعادت ز اختران دارد
ز تنگچشمی، از مور دانه میطلبد
۱۴خوش است سلسلهجنبان جستوجو صائب
ز موج، ریگ روان تازیانه میطلبد
۱۵