زخ تو از نگه گرم خوش جلا گردد
اگرچه نفس از آیینه بی صفا گردد
۱به شیوه های تو هرکس که آشنا شده است
به حیرتم که دگر با که آشنا گردد
۲ز حکم تیغ قضا سر نمی توان پیچید
وگرنه کیست ازان آستان جدا گردد؟
۳ز طاعت است فزون آبروی تقصیرش
نماز هرکه ز نظاره ات قضا گردد
۴دل از غبار کدورت کمال می گیرد
گهر ز گرد یتیمی گرانبها گردد
۵به ناله های پریشان امیدها دارم
جدا رود ز کمان تیر و جمع وا گردد
۶ز فکر دانه مخور زیر آسمان دل خویش
به آب خشک محال است آسیا گردد
۷یکی شود ز خموشی هزار بیگانه
به یک سخن دو لب از یکدگر جدا گردد
۸بسا بهار و خزان را که پشت سر بیند
چو سرو هر که درین باغ یک قبا گردد
۹بهشت نسیه خود نقد می کند صائب
اگر به حکم قضا آدمی رضا گردد
۱۰