ز درد و داغ دل تیره خوش جلا گردد
ز گلخن آینه تار باصفا گردد
۱یکی هزار کند شوق را جدایی اصل
که قطره سیل شود سوی بحر وا گردد
۲تو سعی کن که به سعادت رسیدگان پیوند
که استخوان به هما چون رسد هما گردد
۳به خاکبوس حریمش برهنه می آیند
کسی که چون حرم کعبه یک قبا گردد
۴به راست خانگی خویش اعتماد مکن
که تیر راست بسی از هدف خطا گردد
۵به احتیاط قدم می نهند بینایان
به وادیی که در او کور بی عصا گردد
۶به چاره ساز ز بیچارگی توان پیوست
امیدهاست به دردی که بی دوا گردد
۷به آتش است سزاوار چهره سختی
که سنگ کاسه دریوزه گدا گردد
۸چو سرو هرکه به آزادگی قناعت کرد
ز برگریز محال است بینوا گردد
۹اگر به خاک نریزی تو آبروی طمع
به مدعای تو این هفت آسیا گردد
۱۰به وصل کعبه رسد بی دلیل و راهنما
مرا کسی که به بتخانه رهنما گردد
۱۱به زندگانی جاوید می رسد چون خضر
دلی که آب ازان آتشین لقا گردد
۱۲ز شرم بی ثمری پشت من دو تا شده است
اگرچه شاخ ز جوش ثمر دو تا گردد
۱۳رقیب را نتوان مهربان به احسان کرد
به طعمه کی سگ دیوانه آشنا گردد؟
۱۴ادا به صبح بناگوش می توان کردن
صبوحیی که در ایام گل قضا گردد
۱۵نمی کند به شکر تلخ، کام خود صائب
چو طوطیان به سخن هرکه آشنا گردد
۱۶