ز درد و داغ، دل تیره دیده ور گردد
زمین سوخته روشن به یک شرر گردد
۱چنان که می شود آتش بلند از دامن
ز نامه شوق ملاقات بیشتر گردد
۲بود حلاوت عشاق در گرفتاری
ز بند، حوصله نی پر از شکر گردد
۳شود ز هاله کمربسته حسن ماه تمام
ز طوق فاختگان سرو دیده ور گردد
۴خط مسلمی آفت است گمنامی
سیاه روز عقیقی که نامور گردد
۵ز دست دامن آوارگی مده زنهار
که تنگ دامن صحرا ز راهبر گردد
۶غریب نیست شود مشک، اشک خونینش
ز دور خط تو هر دیده ای که برگردد
۷به زیر پای کسی کز سر جهان خیزد
فلک چو سبزه خوابیده پی سپر گردد
۸حضور صافدلان زنگ می برد از دل
که آب، سبز محال است در گهر گردد
۹عرق به دامنم از چهره پاک خواهد کرد
ز اشتیاقم اگر یار باخبر گردد
۱۰مکن به ریختن خون ز چشم تر امساک
که خون مرده دلان خرج نیشتر گردد
۱۱دلم ز چین جبینش چو بید می لرزد
سفینه مضطرب از موجه خطر گردد
۱۲شود گشادگیش قفل بستگی صائب
ز هر دری که گدا ناامید برگردد
۱۳