تو سعی کن که دلت ساده از رقم گردد
که دل چو پاک شد از نقش، جام جم گردد
۱قضا چو تیغ برآرد گشاده ابرو باش
که این سلاح ز چین جبین دو دم گردد
۲قدم ز دایره اختیار بیرون نه
که راه کعبه مقصود یک قدم گردد
۳نظر سیاه نسازد به ملک هر دو جهان
ز درد و داغ تو هر دل که محتشم گردد
۴گران بود به نظرها چو حلقه در مرگ
ز بار منت احسان قدی که خم گردد
۵به تلخ و شور چو زمزم کسی که قانع شد
چو کعبه در نظر خلق محترم گردد
۶ز حد خویش برون هرکه پای نگذارد
کبوتری است که پیوسته در حرم گردد
۷به نقش کم ز بساط جهان قناعت کن
که نقش کم چو شود چشم شور کم گردد
۸چو می توان به خوشی نقد وقت را گذراند
روا مدار که این خرده خرج غم گردد
۹