ز کاهلی به نظرها جوان گران گردد
که هرکه مانده شود بار کاروان گردد
۱مکن تکلف بسیار، کز مروت نیست
که میهمان خجل از روی میزبان گردد
۲مجو زیاده درین میهمانسرا ز نصیب
که میهمان ز فضولی به دل گران گردد
۳دل آرمیده شود نفس چون به فرمان شد
که ایمنی سبب خواب پاسبان گردد
۴به بلبلی که بدآموز شد به کنج قفس
زبان مار خس و خار آشیان گردد
۵نثار عشق جوانمرد کرده نقد حیات
غریب نیست زلیخا اگر جوان گردد
۶زبان شمع به صد آب و تاب می گوید
که مد عمر سبکسیر از زبان گردد
۷به قدر آنچه کنند ایستادگی در فکر
سخن به گرد جهان آنقدر روان گردد
۸به نان خشک قناعت کند سعادتمند
هما ز مغز تسلی به استخوان گردد
۹ز شورچشمی ادبار غافل افتاده است
سبکسری که به اقبال شادمان گردد
۱۰به خرد کردن دانه است آسیا را چشم
مدان ز لطف اگر گردت آسمان گردد
۱۱اگر به کوه گرانسنگ پا بیفشارم
ز برق تیشه تردست من روان گردد
۱۲مکن ز سختی ایام رو ترش صائب
که مغز، نرم ز زندان استخوان گردد
۱۳