دل از سفر ز بد و نیک باخبر گردد
به قدر آبله هر پای دیده ور گردد
۱ترا ز گرمروان آن زمان حساب کنند
که نقش پای تو گنجینه گهر گردد
۲ز شرم حسن محابا نمی کند عاشق
حجاب عشق مگر پرده نظر گردد
۳توانگری ندهد سود تنگ چشمان را
که حرص مور ز خرمن زیادتر گردد
۴اگر ز پای درآید نیفتد از پرگار
به گرد نقطه دل هرکه بیشتر گردد
۵ز روشنایی دل نفس گوشه گیر شده است
که دزد در شب مهتاب بیجگر گردد
۶طمع ز عمر سبکرو مدار خودداری
چگونه سیل ز دریا به کوه بر گردد؟
۷کجا رسد خبر دوستان به مشتاقی
که از رسیدن مکتوب بیخبر گردد
۸بس است زهد مرا بویی از شراب کهن
که خار خشک فروزان به یک شرر گردد
۹کشیده دار عنان نظر ز چهره یار
که این ورق به نسیم نگاه برگردد
۱۰چنین به جلوه درآیند اگر بلندقدان
فلک چو سبزه خوابیده پی سپر گردد
۱۱به روی تازه قناعت کن از ثمر صائب
که سرو و بید محال است بارور گردد
۱۲