سخن ز لعل لبت آبدار می گردد
ز روی گرم تو شبنم شراب می گردد
۱اگر به آب رسانم بنای میکده را
همان سرم چو حباب از خمار می گردد
۲خراب صاف ضمیران کنج میکده ام
ز دود آینه شان بی غبار می گردد
۳چگونه خراب تواند فکند بستر ناز؟
درون پرده چشمی که خار می گردد
۴که کرد شعله گستاخ را به چوب، ادب؟
عبث مودب منصور، دار می گردد
۵گهر که چشم و چراغ دکان امکان است
به نیم ناز خریدار، خوار می گردد
۶ز بس که پاک سرشت اوفتاده ام صائب
گهر ز پاکی من شرمسار می گردد
۷