به دیده آب اگر از آفتاب میگردد
دل از نظاره روی تو آب میگردد
۱میی که چشم تو زان کاسهکاسه مینوشد
به یک پیاله سر آفتاب میگردد
۲تو چون به جلوه درآیی، ز شرمساری سرو
ز طوق فاخته پا در رکاب میگردد
۳به غیر بوسه، که از سرگذشتگان دیگر
حریف آن لب حاضرجواب میگردد؟
۴برآورند به رویش در بهشت به گل
میان ما و تو هرکس حجاب میگردد
۵ز خط نشد دل سخت تو مهربان، ورنه
به چشم آینه زین دود آب میگردد
۶مشو ز صبح بناگوش نوخطان غافل
که هر دعا که کنی مستجاب میگردد
۷سپند غیرت من پای میکند قایم
در آتشی که سمندر کباب میگردد
۸مرا به آب رسد خانه شکیب و قرار
ز درد دیده هرکس پرآب میگردد
۹فریب نعمت الوان چرا خورم صائب؟
مرا که خون به جگر مشک ناب میگردد
۱۰