حجاب پرده چشم پرآب میگردد
وگرنه دلبر ما بینقاب میگردد
۱همین ز جلوه آن شاخ گل خبر دارم
که اشک در نظر من گلاب میگردد
۲چه عارض است که از پرتو مشاهدهاش
به چشم جوهر آیینه آب میگردد
۳اگر ز ساغر خورشید ذره سرگرم است
ز باده که سر آفتاب میگردد؟
۴امیدوار نباشم چرا به نومیدی؟
سبوی آبله پر از سراب میگردد
۵ز گریه اختر طالع نمیشود بیدار
نمک به دیده بیدرد خواب میگردد
۶خزان به خون گلستان عبث کمر بسته است
که خود به خود ورق این کتاب میگردد
۷به خون قسمت من خاک آنچنان تشنه است
که شیر در قدحم ماهتاب میگردد
۸ز قُرب سوختگان دل نمیتوان برداشت
چگونه دود جدا از کباب میگردد؟
۹در آن چمن که منم عندلیب آن صائب
گل از نظاره شبنم گلاب میگردد
۱۰