فلک ز لنگر من باوقار می گردد
زمین ز سایه من بیقرار می گردد
۱جنون ز سنگ ملامت نمی کند پروا
چو کبک مست درین کوهسار می گردد
۲سر کلافه اگر گم نکرده چرخ، چرا
به گرد خاک چنین بیقرار می گردد؟
۳ز چارپای عناصر پیاده هرکس شد
به دوش چرخ چو عیسی سوار می گردد
۴ز غرق امن بود کشتی سبکباران
به خار و خس کف دریا کنار می گردد
۵به آفتاب جمال تو چشم هرکه فتاد
چو سایه گرد تو بی اختیار می گردد
۶ز دوری تو به من برخورد اگر سیماب
ز بیقراری خود شرمسار می گردد
۷چنین که چشم تو مست است از شراب غرور
کجا ز سیلی خط هوشیار می گردد؟
۸چرا خط از لب میگون او نگردد سبز؟
ز باده راز نهان آشکار می گردد
۹مده عنان سخن را ز دست چون منصور
که چون بلند شود حرف، دار می گردد
۱۰مکش سر از خط فرمان تیغ همچو قلم
که دل دو نیم چو شد ذوالفقار می گردد
۱۱چو خضر تن به حیات ابد مده زنهار
که آب، سبز درین جویبار می گردد
۱۲به هرکه عشق سر زنده ای کرامت کرد
چو شمع در دل شب اشکبار می گردد
۱۳اگر ز نعمت الوان به خون شوی قانع
ترا چو نامه نفس مشکبار می گردد
۱۴فغان که آدمی از پیش پای خود، آگاه
به روشنایی شمع مزار می گردد
۱۵ز خواب قطع نظر کن که وصل گل صائب
نصیب شبنم شب زنده دار می گردد
۱۶