هنوز نرگس او مستی ازل دارد
هنوز ملک دل از غمزه اش خلل دارد
۱ز چرب نرمی گفتار می توان دانست
که خاتم لب او موم در بغل دارد
۲به پاکبازی آن خال اعتماد مکن
که این سیاه درون مهره دغل دارد
۳مباد شکوه بیجا کنی ز قسمت خویش
که تیغ سر ز پی مرغ بی محل دارد
۴ز سرکشی بگذر پای بر فلک بگذار
که راه کعبه مقصد همین کتل دارد
۵چگونه پیله گرفته است کرم را در بر؟
چنان مرا به میان رشته امل دارد
۶من آن مقامر بی حاصلم درین عالم
که مایه باخته و چشم بر شتل دارد
۷فلک به کام دل اهل فقر می گردد
پیاده هرکه شد این اسب در کتل دارد
۸کجا به مرتبه صلح کل رسی صائب؟
که مو بموی تو با یکدگر جدل دارد
۹