همین نه فاخته در سر هوای او دارد
به هر که بنگری این طوق در گلو دارد
۱کسی که سر به دو عالم فرو نمی آرد
یقین شناس که در سر هوای او دارد
۲ز هیچ ذره ناچیز سرسری مگذر
که زیر پرده هزار آفتاب رو دارد
۳درین محیط به هر قطره ای که می نگرم
نصیب خاصی از فیض عام او دارد
۴هزار بار مرا سوخت عشق و داد به باد
همان دلم رگ خامی ز آرزو دارد
۵بشوی دست و دل خویش از علایق پاک
که در نماز بود هرکه این وضو دارد
۶گلی که رنگ من از بوی او شکسته شده است
هزار مرحله افزون به رنگ و بو دارد
۷به عهد لعل لب آبدار او رگ سنگ
چو تاک گریه مستانه در گلو دارد
۸ز تاج پادشهان پایتخت می سازد
کسی که همچو گهر پاس آبرو دارد
۹به جرم بیخودی ای مستحب مرا مشکن
که از خم است اگر باده ای سبو دارد
۱۰ز چشم ما که کند اشک پاک، در جایی
که آب روی گهر قدر آب جو دارد
۱۱جواب آن غزل است این که عارفی گفته است
ندانم آن گل خودرو چه رنگ و بو دارد
۱۲