چه باده غنچه این باغ در سبو دارد؟
که هر نواطلبی برگ عیش ازو دارد
۱نمی توان به اثر از بهار قانع شد
وگرنه سنبل و گل آب و تاب ازو دارد
۲وضوی عشق همین دست شستن از دنیاست
به آبرو بود آن کس که این وضو دارد
۳چو عنکبوت ترا کار ریسمان بازی است
دل تو تا رگ خامی ز آرزو دارد
۴سخن ز راه نر بی غبار می خیزد
وگرنه طوطی ما راه گفتگو دارد
۵ز خود برون شدن ما به جوش دل بسته است
ز چشمه قوت رفتار آب جو دارد
۶چو مور دست سلیمان بود بر او زندان
به آستان قناعت کسی که خو دارد
۷به دوستان چه نویسم که سر برون آرند؟
مرا که خامه ز بخت سیاه مو دارد
۸به آفتاب ز افتادگی توان پیوست
وگرنه شبنم ما پای جستجو دارد
۹در آب تلخ، صدف تلخکام ازان نشود
که رخنه لبش از خاموشی رفو دارد
۱۰مرا به حلقه دامی است هر نفس سر و کار
خوش آن اسیر که یک طوق در گلو دارد
۱۱به صدق هرکه نهد سر به پای خم صائب
همیشه در ته سر دست چون سبو دارد
۱۲