گلی که بلبل ما برگ عیش ازو دارد
هزار مرحله افزون به رنگ و بو دارد
۱خبر کسی که ازان حسن عالم آرا یافت
به هر طرف که کند روی، رو به او دارد
۲به آبرو ز حیات ابد قناعت کن
که خضر وقت بود هرکه آبرو دارد
۳به فکر پا سر آزادگان نمی افتد
که سرو، پای به گل در کنار جو دارد
۴دو هفته گرمی هنگامه اش نباشد بیش
علاقه هر که چو بلبل به رنگ و بو دارد
۵میان خوف و رجا حالتی است عارف را
که خنده در دهن و گریه در گلو دارد
۶ز حرف حالت بی مغز را توان دریافت
که در پیاله بود هرچه در کدو دارد
۷به سرو سرکشی افتاده است کار مرا
که رفتن دل من حکم آب جو دارد
۸ز سیر عالم بالا نمی شود غافل
چه شد که سرو به گل پای جستجو دارد
۹نخورده کرد سیه مست عندلیبان را
چه باده غنچه این باغ در سبو دارد؟
۱۰به چاره ساز ز بیچارگی توان پیوست
ترحم است بر آن کس که چاره جو دارد
۱۱فغان که آب نگردیده دل چو شبنم گل
کشش توقع ازان آفتاب رو دارد
۱۲امید لطف ز خورشید طلعتی است مرا
که آب زندگی آتش ز خوی او دارد
۱۳اگرچه سر به هوا اوفتاده آن خم زلف
خبر ز پیچش عشاق موبمو دارد
۱۴به هیچ رشته جان نیست تن پرستان را
علاقه ای که دل من به زلف او دارد
۱۵بجز سپند کز آتش نمی کند پروا
که ره به محفل آن ترک تندخو دارد؟
۱۶به هیچ چیز تسلی نمی شود صائب
که حرص عادت طفل بهانه جو دارد
۱۷