شراب روز دل لاله را سیه دارد
ازین سخن مگذر سرسری که ته دارد
۱فروغ مشعل خورشید کرم شب تاب است
چنین که زلف تو روز مرا سیه دارد
۲چه فیضها صدف از پرتو خموشی یافت
گهر شود به کفش آب، هرکه ته دارد
۳چگونه بدر نگردد هلال غبغب او؟
ز ناز بالش خورشید تکیه گه دارد
۴عنان گسسته چو سیلاب می روم، بفرست
توجهی که عنان مرا نگه دارد
۵چسان برون ندهم شعله شکایت را؟
ازان دلی که چو مجمر هزار ره دارد
۶گشود بند قبا بی حجاب، آه کجاست
که چشم روزن این خانه را نگه دارد
۷درازدستی در کاروان احسان نیست
وگرنه چندین یوسف هنر به چه دارد
۸کسی که فکر سر خود نمی کند صائب
همیشه باد به کف، خاک در کله دارد
۹