علاج غم به می خوشگوار نتوان کرد
به آب، آینه را بی غبار نتوان کرد
۱اگرچه تشنه فریب است موجهای سراب
مرا به جلوه دنیا شکار نتوان کرد
۲کنار بام حوادث مقام راحت نیست
تلاش مرتبه اعتبار نتوان کرد
۳چو آب و آینه از سادگی درین گلزار
نظر سیاه به نقش و نگار نتوان کرد
۴فریب شمع چو پروانه خورده ام بسیار
مرا به چرب زبانی شکار نتوان کرد
۵اگر به حال جگر تشنگان نپردازد
ملامت گهر آبدار نتوان کرد
۶ز آب گوهر نیکی به ابر برگردد
به جان مضایقه با تیغ یار نتوان کرد
۷مشو به دیدن خشک از سمنبران قانع
که از بهار قناعت به خار نتوان کرد
۸چنین که تیغ مکافات در زبان بازی است
صدا بلند درین کوهسار نتوان کرد
۹خضاب، پرده پیری نمی شود صائب
به مکر و حیله خزان را بهار نتوان کرد
۱۰