مرا ز خویش کی آن غنچه لب جدا می کرد؟
به حرف و صوت اگر شوقم اکتفا می کرد
۱اگر به دیده من یار خویش را می دید
به روزگار من خسته دل چها می کرد
۲نخست طاقت دیدار کاش می بخشید
ز من کسی که تمنای رونما می کرد
۳خبر نداشت که بر خاک نقش خواهد بست
مرا کسی که ز خاک درش جدا می کرد
۴ز جغد، ناز پریزاد می کشد امروز
سری که سرکشی از سایه هما می کرد
۵نظر ز روی عجوز جهان نمی بستم
اگر به دیدن او خنده ام وفا می کرد
۶نصیبی از کرم وجود، بحر اگر می داشت
چرا صدف دهن خود به ابر وا می کرد؟
۷نبود نور بصیرت به چشم صائب را
وگرنه دامن فرصت کجا رها می کرد؟
۸