تو را به یوسف مصر اشتباه نتوان کرد
قیاس آب روان را به چاه نتوان کرد
۱در آفتاب قیامت توان به جرأت دید
نظر دلیر در آن روی ماه نتوان کرد
۲به رشته گوهر شهوار می توان سفتن
به گریه در دل سخت تو راه نتوان کرد
۳میسر است چو از روی یار گل چیدن
ستم ز دیدن گل بر نگاه نتوان کرد
۴گشادهروی محال است تنگدل گردد
زمین میکده را خانقاه نتوان کرد
۵خموش باش که چون خامه پریشان گوی
به حرف و صوت دل خود سیاه نتوان کرد
۶ز بس که حسن غیور تو سرکش افتاده است
تو را نگاه به طرف کلاه نتوان کرد
۷چو مو سفید شود بر مدار سر ز سجود
نماز فوت درین صبحگاه نتوان کرد
۸توان کشید ز فولاد ریشه جوهر
ز دل به سعی برون حبّ جاه نتوان کرد
۹خوش است داغ که از لخت دل برآرد دود
همین چو لاله ورق را سیاه نتوان کرد
۱۰خدا به لطف کند چاره دل صائب
که مبتلاست به دردی که آه نتوان کرد
۱۱