اگر نشسته سفر چون نظر توانی کرد
ز هفت پرده نیلی گذر توانی کرد
۱عزیز مصر اگر همتی کند همراه
چو بوی پیرهن از خود سفر توانی کرد
۲صفای باطن اگر چون صدف به دست آری
ز آب دیده نیسان گهر توانی کرد
۳چنان ز خویش برون آ که از اشاره موج
حباب وار سبک ترک سر توانی کرد
۴ز قعر گلخن هستی برآ به اوج فنا
که خنده از ته دل چون شرر توانی کرد
۵به بلبلان چمن ای گل آنچنان سر کن
که در بهار سر از خاک بر توانی کرد
۶چو بوی گل سبک از تنگنای غنچه برآی
که همرهی به نسیم سحر توانی کرد
۷ز چاه تیره هستی، که خاک بر سر آن
عزیز مصر شوی گر سفر توانی کرد
۸به خلوت لحد تنگ خویش را برسان
که بی ملاحظه خاکی به سر توانی کرد
۹به پیچ و تاب حوادث بساز چون صائب
مگر چو رشته شکار گهر توانی کرد
۱۰