اگر وطن به مقام رضا توانی کرد
غبار حادثه را توتیا توانی کرد
۱جهان ناخوش اگر صد کدورت آرد پیش
ز وقت خوش همه را باصفا توانی کرد
۲ز سایه تو زمین آفتاب پوش شود
اگر تو دیده دل را جلا توانی کرد
۳اگر ز خویش برآیی به تازیانه وجد
سفر به عالم بی منتها توانی کرد
۴جمال کعبه ز سنگ نشان توانی دید
اگر ز صدق ، طلب رهنما توانی کرد
۵اگر چو شبنم گل ترک رنگ و بوی کنی
درون دیده خورشید جا توانی کرد
۶ز شاهدان زمین گر نظر فرو بندی
نظر به پردگیان سما توانی کرد
۷برون چو سوزن عیسی روی ز اطلس چرخ
اگر ز راست رویها عصا توانی کرد
۸بر آستان تو نقش مراد فرش شود
بساط خود اگر از بوریا توانی کرد
۹غذای نور توانی به تیره روزان داد
چو شمع از تن خود گر غذا توانی کرد
۱۰به کنه قطره توانی رسیدن آن روزی
که همچو موج به دریا شنا توانی کرد
۱۱ترا ز اهل نظر آن زمان حساب کنند
که جغد را به تصرف هما توانی کرد
۱۲ترا به هر غم و درد امتحان ازان کردند
که دردهای جهان را دوا توانی کرد
۱۳کلید قفل اجابت زبان خاموش است
قبول نیست دعا ، تا دعا توانی کرد
۱۴جواب آن غزل است این که گفت عارف روم
تو نازنین جهانی کجا توانی کرد؟
۱۵تو آن زمان شوی از اهل معرفت صائب
که ترک عالم چون و چرا توانی کرد
۱۶