به خاک راه تو هرکس که جبهه سایی کرد
تمام عمر چو خورشید خودنمایی کرد
۱فغان که ساغر زرین بی نیازی را
گرسنه چشمی ما کاسه گدایی کرد
۲خدنگ آه جگردوز را ز بیدردی
هواپرستی ما ناوک هوایی کرد
۳به مومیایی مردم چه حاجت است مرا؟
که استخوان مرا سنگ مومیایی کرد
۴ازان ز گریه نشد خشک شمع را مژگان
که روشنایی خود صرف آشنایی کرد
۵بهوش باش دلی را به سهو نخراشی
به ناخنی که توانی گرهگشایی کرد
۶مرا به آتش سوزنده رحم می آید
که زندگانی خود صرف ژاژخایی کرد
۷به رنگ و بوی جهان دل گذاشتن ستم است
چه خوب کرد که شبنم ز گل جدایی کرد
۸هنوز خط تو صورت نبسته بود از غیب
که درد صفحه روی مرا حنایی کرد
۹خوش است گاه به عشاق خویش دل دادن
نمی توان همه عمر دلربایی کرد
۱۰نداد سر به بیابان درین بهار مرا
نسیم زلف تو بسیار نارسایی کرد
۱۱ز رشک شمع دل خویش می خورم صائب
که جسم تیره خود صرف روشنایی کرد
۱۲