دل غریب مرا بوی گل بجا آورد
کز آن بهار خبرهای آشنا آورد
۱به بوی پیرهن مصر بد مرساد!
که کار بسته ما را گرهگشا آورد
۲ز تیغ، فیض دم صبح عید می یابد
کسی که روی به سرمنزل رضا آورد
۳غرور عشق زلیخا بهانه انگیزست
وگرنه یوسف ما بندگی بجا آورد
۴همیشه سبز ز آب حیات باد چو خضر
خطی که حسن ترا بر سر وفا آورد
۵شکایت از ستم آسمان مروت نیست
که برگ سبزی ازان یار آشنا آورد
۶اگرچه گل به رخ یار نسبتی دارد
بدیهه عرق شرم از کجا آورد؟
۷همان که از گل بی خار داشت خار دریغ
مرا به سیر مغیلان پرهنه پا آورد
۸کجا به ناف کند بازگشت نافه چین؟
نمی توان دل رم کرده را بجا آورد
۹بساط مخمل و اطلس ز نقش ساده شده است
ز نقشهای مرادی که بوریا آورد
۱۰خط مسلمی از دار و گیر عقل گرفت
به آستانه عشق آن که التجا آورد
۱۱رسید تا به سگش استخوان من صائب
چها که بر سر من سایه هما آورد!
۱۲