دل شکسته من درد را دوا گیرد
نمک به دیده من رنگ توتیا گیرد
۱چنین که من ز لباس تعلق آزادم
عجب که پهلوی من نقش بوریا گیرد
۲به خصم کینه نورزد دل ستمکش من
چراغ کشته من جانب صبا گیرد
۳گر از کمین بناگوش خط برون ناید
دگر که داد مرا از تو بیوفا گیرد؟
۴چنان رمیده ز آسودگی دلم صائب
که همچو زلف پریشانی از هوا گیرد
۵