ز عشق رشته جانی که پیچ و تاب نخورد
ز چشمه گهر شاهوار آب نخورد
۱منم که رنگ ندارم ز روی گلرنگش
وگرنه لعل چه خونها ز آفتاب نخورد
۲کجا به شبنم و گل التفات خواهد کرد؟
ز چهره عرق افشان، دلی که آب نخورد
۳به خاک پای تو خون می خورد به رغبت می
همان حریف که در پای گل شراب نخورد
۴درین بهار که یک غنچه ناشکفته نماند
غنیمت است که دستی بر آن نقاب نخورد
۵چنان گرفت تکلف بساط عالم را
که خاک تشنه جگر آب بی گلاب نخورد!
۶تویی که سنگدلی، ورنه هیچ زهره جبین
به هر مکیدن لب خون آفتاب نخورد
۷صبور باش که در انتظار ابر بهار
صدف به تشنه لبی از محیط آب نخورد
۸ز خود برآی که در سنگ آتش سوزان
شراب لعل ز خونابه کباب نخورد
۹زمانه کشتی احسان چنان به خشکی بست
که هیچ تشنه جگر بازی سراب نخورد
۱۰ندامت است سرانجام میکشی صائب
خوشا کسی که ازین چشمه سار آب نخورد
۱۱