تلاش بیخبری با شعور نتوان کرد
سفر ز خود به پر و بال مور نتوان کرد
۱خوشم به ضعف تن خود که همچو خط غبار
مرا ز حاشیه بزم دور نتوان کرد
۲شکسته رنگی من عشق را به رحم آورد
به زر هر آنچه برآید به زور نتوان کرد
۳ز خال یار خجالت کشم ز سوختگی
که تخم سوخته در کار مور نتوان کرد
۴حضور روی زمین در بهشت خاموشی است
به حرف، ترک بهشت حضور نتوان کرد
۵مصیبت دگرست این که مرده دل را
چو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد
۶توان گرفت رگ خواب برق را صائب
دل رمیده ما را صبور نتوان کرد
۷