ز یاد عیش مرا سینه زنگ می گیرد
ز آب گوهرم آیینه زنگ می گیرد
۱فغان که آینه صاف صبح شنبه من
ز سایه شب آدینه زنگ می گیرد
۲فتاده است چنان آبدار گوهر من
که قفل بر در گنجینه زنگ می گیرد
۳می دو ساله جلا می دهد به یک نفسش
دلی که از غم دیرینه زنگ می گیرد
۴فلک به مردم روشن گهر کند بیداد
همیشه روی ز آیینه زنگ می گیرد
۵دلی که راه به آفات دوستداری برد
ز مهر بیشتر از کینه زنگ می گیرد
۶ز بس گزیده شدم از سخن، مرا صائب
ز طوطی آینه سینه زنگ می گیرد
۷