ملال در دل آزاده جا نمی گیرد
زمین ساده ما نقش پا نمی گیرد
۱حریف پرتو منت نمی شود دل من
ز صیقل آینه من جلا نمی گیرد
۲کجا دراز شود پیش این سیاه دلان؟
که رنگ، دست غیور از حنا نمی گیرد
۳سری به افسر آزادگی سزاوارست
که جا به سایه بال هما نمی گیرد
۴به هرکه نیست به حق آشنا، ندارد کار
سگی است نفس که جز آشنا نمی گیرد
۵چگونه بلبل ازین گلستان کند پرواز؟
که شبنم از رخ گلها هوا نمی گیرد
۶سبک ز دشت وجود آنچنان گذر کردیم
که خون آبله ای پای ما نمی گیرد
۷اگر سفر کنی از خویش در جوانی کن
که جای پای سبکرو عصا نمی گیرد
۸کریم را ز طرف نیست چشم استحقاق
به کفر، رزق ز کافر خدا نمی گیرد
۹اگر ز اهل دلی از گزند ایمن باش
سگ محله عشق آشنا نمی گیرد
۱۰کشیده ام ز طمع دست خود چنان صائب
که نقش، پهلویم از بوریا نمی گیرد
۱۱