نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد
نه این درخت غم از ریشه می توانم زد
۱به خصم گل زدن از دست من نمی آید
وگرنه بر سر خود تیشه می توانم زد
۲خوشم به زندگی تلخ همچو می، ورنه
برون چو رنگ ازین شیشه می توانم زد
۳چه نسبت است به میراب جوی شیر مرا؟
به تیشه من رگ اندیشه می توانم زد
۴ز چشم شیر مکافات نیستم ایمن
وگرنه برق بر این بیشه می توانم زد
۵ازان ز خنده نیاید لبم بهم چون جام
که بوسه بر دهن شیشه می توانم زد
۶اگر ز طعنه عاجزکشی نیندیشم
به قلب چرخ جفاپیشه می توانم زد
۷ندیده است جگرگاه بیستون در خواب
گلی که من به سر تیشه می توانم زد
۸خوش است پیش فتادن ز همرهان صائب
وگرنه گام به اندیشه می توانم زد
۹