چو تیغ او به جبین چین جوهر اندازد
به نیم چشم زدن قحطی سر اندازد
۱خوش آن که گربه سرش تیغ همچو موج زنند
حباب وار کلاه از طرب براندازد
۲ز بس که تشنه سرگشتگی است کشتی من
همیشه در دل گرداب لنگر اندازد
۳مرا مسوز که خواهی کباب شد ای چرخ
سپند شوخ من آتش به مجمر اندازد
۴نماند آینه ای بی غبار در عالم
غبار خاطر من پرده گر بر اندازد
۵چو شیر گیر شود می پرست، جا دارد
اگر به دختر رز مهر مادر اندازد
۶لب پیاله شود غنچه از نهایت شوق
اگر دهان تو عکسی به ساغر اندازد
۷بغیر خامه گوهرفشان من صائب
که دیده مرغ ز منقار گوهر اندازد؟
۸