کسی که خرده خود صرف باده می سازد
ز زنگ آینه خویش ساده می سازد
۱حضور روی زمین فرش آستان کسی است
که لوح خویش چو آیینه ساده می سازد
۲عنان به دست قضا ده که موج را دریا
به یک تپانچه کف بی اراده می سازد
۳ز چوب منع چه پرواست خیره چشمان را؟
که برق ره به نیستان گشاده می سازد
۴شکوه حسن تو خورشید را ز توسن چرخ
به یک اشاره ابرو پیاده می سازد
۵دل پری است مرا از جهان که سایه من
اگر به سیل فتد ایستاده می سازد
۶به آه گرم تواند کسی که زور آورد
کمان سخت فلک را کباده می سازد
۷به برق و باد نیاید ز شوق همراهی
کجا سوار به پای پیاده می سازد؟
۸به قسمت ازلی هرکه خواهد افزاید
به کاوش آب گهر را زیاده می سازد
۹عنان نفس به دست هوا مده کاین سگ
نگشته هرزه مرس با قلاده می سازد
۱۰دل گرفته ما را ز همرهان صائب
که غیر ناله و افغان گشاده می سازد؟
۱۱