ز آه من دل سنگین یار می لرزد
ز برق تیشه من کوهسار می لرزد
۱به راز عشق دل بیقرار می لرزد
محیط بر گهر شاهوار می لرزد
۲در آب آینه لنگر فکند پرتو مهر
دل من است که بر یک قرار می لرزد
۳ز خویش بار بیفشان که تا ثمر دارد
چو برگ بید دل شاخسار می لرزد
۴چه غم ز سنگ ملامت جنون کامل را؟
که از محک زر ناقص عیار می لرزد
۵چو گوهری که ز آیینه باشدش میدان
عرق به چهره آن گلعذار می لرزد
۶چه اشک پاک توانی ز چشم مردم کرد؟
ترا که دست به نقش و نگار می لرزد
۷ز کار خلق گره باز چون توانی کرد؟
ترا که دست مدام از خمار می لرزد
۸چه گل ز دامن دشت جنون توانی چید؟
چنین که پای تو از زخم خار می لرزد
۹اگر چه همت آتش بلند افتاده است
به خرده ای که دهد چون شرار می لرزد
۱۰مشو ز زخم مکافات عاجزان ایمن
که برق را دل از آسیب خار می لرزد
۱۱کجا به رتبه منصور سرفراز شود؟
کسی که همچو رسن زیر دار می لرزد
۱۲به کوه اگر کمر و تاج روزگار دهد
دلش به دولت ناپایدار می لرزد
۱۳منم که بار غم عشق می برم صائب
وگرنه کوه درین زیر بار می لرزد
۱۴