ز گرمی نگهت آب در گهر سوزد
ز خنده نمکینت دل شکر سوزد
۱شکر به کار مبر بیش ازین که از تب رشک
به آن رسیده که چون شمع نیشکر سوزد
۲ز لاله دعوی عشق سمنبران خام اوست
هزار رنگ اگر داغ بر جگر سوزد
۳مبر پناه به تدبیر از گزند سپهر
که برق تیغ قضا اول این سپر سوزد
۴ز سوز دل قلمی سر کنم که نامه من
چو شمع زیر پر مرغ نامه بر سوزد
۵ثمر به خاک فکن آب زندگانی نوش
که باغبان قضا شاخ بی ثمر سوزد
۶چو آفتاب ز دل سبزه تمنا را
به یک نظر بدماند، به یک نظر سوزد
۷اگر نه روشنی عالم از می است، چرا
چراغ در شب آدینه بیشتر سوزد؟
۸خوشا کسی که چو صائب ز گرم رفتاری
ز نقش پای چراغی به هر گذر سوزد
۹