نفس به سینه ام از اضطراب می سوزد
چنان که تیر شهاب از شتاب می سوزد
۱ز قید عقل در اقلیم عشق فارغ باش
که سایه در قدم آفتاب می سوزد
۲طراوت تو کند سبز تخم سوخته را
خوش آن کتان که درین ماهتاب می سوزد
۳ز خون سوختگان عشق مجلس افروزست
چراغ شعله به اشک کباب می سوزد
۴گلی که گریه گرم من است میرابش
ز شبنمش جگر آفتاب می سوزد
۵ازان زمان که لب از خون گرم من تر کرد
هنوز در جگر تیغ آب می سوزد
۶چنان که شهپر عقل از شراب آتشناک
ز آفتاب رخ او نقاب می سوزد
۷مرا جدایی او سوخت، وقت شبنم خوش
که در مشاهده آفتاب می سوزد
۸اگرچه در دل دریاست جای من صائب
ز تشنگی جگرم چون سراب می سوزد
۹