بهار را چمنت مست رنگ و بو سازد
نقاب را رخت آیینه دورو سازد
۱خوشا کسی که به خون جگر وضو سازد
به اشک سینه خود پاک از آرزو سازد
۲سبکروی که تواند به آفتاب رسید
چرا چو قطره شبنم به رنگ و بو سازد؟
۳به جستجو نتوان گرچه ره به حق بردن
خوش آن که هستی خود صرف جستجو سازد
۴به دوش خود ز عزیزی دهند خلقش جای
به دست کوته خود هرکه چون سبو سازد
۵ز جیب بحر سبک سر برآورد چو حباب
صدف ز آب گهر گر به آبرو سازد
۶سرشک سوخته عشق اختیاری نیست
چگونه شمع گره گریه در گلو سازد؟
۷مکن اعانت ظالم ز ساده لوحیها
که تیغ سنگ فسان را سیاهرو سازد
۸به آرزوی دل خود کسی رسد صائب
که پاک سینه خود را ز آرزو سازد
۹