چه غم ز سینه به یاد وصال برخیزد؟
چه تشنگی به سراب از سفال برخیزد؟
۱ز آب، سبزه خوابیده می شود بیدار
ز دل به باده چه زنگ ملال برخیزد؟
۲ز پای تا ننشیند سپهر ممکن نیست
که زنگ از آینه ماه و سال برخیزد
۳ز داغ کعبه سیاهی نمی فتد هرگز
ز دل چگونه غبار ملال برخیزد؟
۴مرا ازان لب میگون به بوسه ای دریاب
که از دلم غم روز سؤال برخیزد
۵به شبنمی است مرا رشک در بساط چمن
که پیش ازان که شود پایمال برخیزد
۶ز بار عشق قد هرکه چون کمان گردید
ز خاک تیره به نور هلال برخیزد
۷ز آب شور شود داغ تشنگی ناسور
کجا به مال ز دل حرص مال برخیزد؟
۸ترا ز اهل کمال آن زمان حساب کنند
که از دل تو غرور کمال برخیزد
۹غبار چهره عاصی که سیل عاجز اوست
به قطره عرق انفعال برخیزد
۱۰ز قیل و قال، غباری که بر دل است مرا
مگر به خامشی اهل حال برخیزد
۱۱مشو به صافی عیش ایمن از کدورت غم
که این غبار ز آب زلال برخیزد
۱۲گذشتم از سر گردون به عاجزی، غافل
که سبزه گرچه شود پایمال، برخیزد
۱۳ز صد هزار سخنور که در جهان آید
یکی چو صائب شوریده حال برخیزد
۱۴