نگه ز دیده من اشکبار برخیزد
نفس ز سینه من زخمدار برخیزد
۱هزار میکده خون حلال می باید
که نرگس تو ز خواب خمار برخیزد
۲بر آبگینه من گرد راه افشاند
درین خرابه ز هر جا غبار برخیزد
۳اگر قدم به تماشای طور رنجه کنی
به پیش پای تو بی اختیار برخیزد
۴محیط گرد یتیمی نشست از گوهر
به اشک چون ز دل من غبار برخیزد؟
۵چنین که پیکر من نقش بر زمین بسته است
غبار چون ز من خاکسار برخیزد؟
۶گذشت قافله فیض و ما گرانجانان
نشسته ایم که باد بهار برخیزد
۷کلاه گوشه قدرش بر آسمان ساید
چو شعله هر که به تعظیم خار برخیزد
۸به زیر تیغ زند هرکه دست و پا صائب
ز خاک روز جزا شرمسار برخیزد
۹