به می غم از دل افگار برنمی خیزد
به آب از آینه زنگار برنمی خیزد
۱ز داغ نیست دل دردمند من خالی
که شمع از سر بیمار برنمی خیزد
۲مجو ملایمت از مردم خسیس نهاد
که بوی گل ز خس و خار برنمی خیزد
۳کدام سرد نفس در میان این جمع است؟
که مهرم از لب گفتار برنمی خیزد
۴شکسته تو عمارت پذیر نیست چو ماه
فتاده تو چو دیوار برنمی خیزد
۵به آب هرزه درا تهمت است همواری
صدا ز مردم هموار برنمی خیزد
۶شده است عام ز بس قحط خنده شادی
صدای کبک ز کهسار برنمی خیزد
۷به محفلی که خوشامد فسانه پردازست
ز خواب، دولت بیدار برنمی خیزد
۸چگونه پشت لب یار سبز شد از خط؟
گیاه اگر ز نمکزار برنمی خیزد
۹گذشت حشر و همان خواب خواجه سنگین است
ز خاک زود گرانبار برنمی خیزد
۱۰گهر شود چو صدف در زمین قابل تخم
ز خاک میکده هشیار برنمی خیزد
۱۱نمی شود به زر و سیم حرص مستغنی
به گنج پیچ و خم از مار برنمی خیزد
۱۲اگر نه سرمه خواب است تیرگی صائب
چرا ز خواب، سیه کار برنمی خیزد؟
۱۳